قهرمان ميرزا عين السلطنه
36
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بودند . چند نفر آقايان ديگر بودند . من نمىشناختم كه كى هستند . آقا داداش الان نيامده . آقا داداشم مراجعت كردند . يك كبك با يك مار زده بودند . ديگر چيزى شكار نشده بود . امروز جاى شاهزاده جانم خالى بود . شكار بدى نشد . صبح يوم چهارشنبه 24 رجب المرجب - هوا گرم بود . ناهار خورديم ، بعد از ناهار هم هوا گرم بود . الان در اطاق نشستهام ، و السلام . صبح پنجشنبه 5 رجب المرجب - هوا خوب بود . بعد از ناهار هم خوب بود . سوار شده به طرف فقيره روانه شديم . آقا داداش يك طرقه در هوا زدند . چهار سار آقا داداش زدند . چايى را خورديم . وقت مراجعت آقا داداش يك كلاغ در هوا زدند . من يك كاكلى زدم . سه سار ديگر آقا داداش زدند . غروب وارد شهر شديم . جمعه 26 رجب - از طهران خبر آوردند كه من بيايم الان كه معلوم نيست . روز شنبه 27 - آقا داداش فرمودند اگر آقا ميرزا احمد صلاح دانست كه من بروم در طهران برو ، اگر صلاح ندانست نرو . يكى هم از ميرزا موسى صدر پدر ميرزا حسن ، او هم گفت آقاى قهرمان ميرزا برود در طهران . خاصيت ندارد اينجا ماندنش . روز پنجشنبه 2 شعبان ساعت خوب است كه بروم ، و السلام . شب يكشنبه 28 رجب است - در اطاق نشستهام . هوا گرم است . زياد گرم شده هواى همدان . تا هواى طهران چطور باشد . آقا داداش در حياط نشسته ، و السلام . دوشنبه 28 شهر رجب المرجب - صبح سوار شديم به طرف جورقان روانه شديم . به عزم شكار آهو بوديم . به قدر يك فرسنگ راه رفتيم آهو درنيامد . رفتيم بالاتر باز آهو درنيامد . باقرىقرا خيلى درآمد شكار شد . آمديم در ناهارگاه ناهار خورديم . بعد از ناهار رفتيم در دم رودخانه نازى خيلى بود . من تفنگ را نياورده بودم . هى نازى بلند ميشد مىآمد بالاى سر من . من تفنگ نداشتم كه بزنم . بارى وقتى كه نازيها رفتند يونس ميرزا تفنگ را آورد . من خيلى اوقاتم تلخ شد . بعد زدم رودخانه سوار شديم . آقا داداش يك سار در هوا و يك سار در زمين زدند . من يك سار زدم . در دم شهر آقا داداش يك طرقه زدند . من يك كاكلى زدم . رفتيم در پهلوى كبوتر ، مرديكه آقا جمشيد يك تير خالى كرد كه مثل سيلاب بلند شدند . در گله كه تير خالى مىكردى نمىخورد . يك دانه آقا داداش زدند . من دو تير خالى كردم نخورد . يك دانه ديگر آقا داداش زدند . غلامها هى تير خالى مىكردند نمىخورد . اين كبوترها را مرديكه دعا خوانده بود كه هى تير خالى مىكردى نمىخورد . من يك سار ديگر زدم . يك ربع به غروب مانده وارد شهر همدان شديم . امروز همان جائى كه آن دفعه همراه شاهزاده جان رفته بوديم اين دفعه هم آنجا رفتيم ، و السلام . امروز كه روز سهشنبه 29 است - يونس ميرزا در همانجا رفت قلق . وقتى آمديم در شهر صبح يونس ميرزا آمد . پنجشنبه غرهء شعبان - شش ساعت به غروب ماند سوار شديم . به طرف درهء شاطر على روانه شديم . در راه شكار نشد . چايى را خورديم . بعد از چايى سوار شديم . آقا داداش يك كبك زدند . بالاتر رفتم يكبار ابو القاسم گفت . . . كبك . آقا داداش رفتند .